ثبت یک جلسه داستان خوانی با گلشیری
بحث و بررسی داستان فرخ فال سال ۱۳۶۴ قسمت اول
( درجلسه داستان خوانی رضا فرخفال وخودم در گروه گلشیری -سعی کرده ام که همه حرفای دوستان را بنویسم-این دوستان سال ها درکنار هم داستان خوانی داشتند ومن تازه وارد سعی میکردم تمام کلمات را ببلعم وهیچ چیز را جا نگذارم-اسکن یاداشت هایم را همزمان منتشر میکنم اگرلطفا متوجه شدید که کلمه ای درست تایپ نشده کامنت بگذارید-ممنون)
پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ماه ۶۴
جلسه داستانخوانی - گلشیری - محمدعلی - یارعلی پورمقدم - آذرنفیسی - کامران بزرگنیا - سردوزآمی - فرخ فال - عظیمی - قاضی ربیحاوی - ناصر زراعتی-سپانلو
داستان فرخ خال و رایگیری احتمالا سر داستان آقای زراعتی بنام انسیه و انسولین
در مورد جا - ممکن است دوباره گروه دربدر شود. احتمالا الان در جایی هستیم که
نام داستان: «همه از یک خون» فرخ فال
( این تکه هایی از داستانه که تندتند نوشتم و اخر سر نظر خودم را هم گفتم)
من برای آنها هم مادر بودم و هم دختر
هیچ چیز به اندازه شعله بخاری او را متعجب نمیکرد.
به گونهای … شیفته تصویری است که از خود ساخته است.
نگاهش همیشه بر سطح اشیا میلغزید.
این پسرک عاشق روزهای بادی بود.
شراع بر خواهد کشید.
حتی وقتی بود احساس میکردم که سالهاست که ما را ترک کرده و حالا برای خردهریزههای خود
بنظرم پایان داستان بسیار زیبا بود. زن دستش را دور گردن پدر حلقه میکند و میگوید: تو تنها میشوی پدر.
نظرات دیگران در مورد داستان:
خواهر مرکز - مادر میمیرد و برادران یکی یکی میروند و … آخر پدر هم میمیرد ..
گلشیری خلاصهای از داستان را میگوید.
زمان حال نقل حاکم بر نحوه نقل ولی در کل این حرکات، کند و ایستاست. آدمها روشن است که بعد از این برایشان اتفاق میافتد. action کند است. چیزی که داستان را تحرک به آن بدهد، در آن وجود ندارد، بیشتر توصیف - دقت زیبا ولی حرکت داستانی قوی نیست مردابی است که همینطور در آن فرو میروند. فقط آن برادری که پاهایش می سوزد، داستانی است. مثل اینکه حادثهای در کودکی اتفاق می افتد که زیباست که بعدش بیست سال هیچی نیست. این دشوار است که کسی در سی سالگی بخواهد کودکی را …. من کشش داستانی را ضعیف میبینم ولی از لحاظ پراکنده کردن و جمع کردن مثل یک گل سرخ برای امیلی است.
خانم نفیسی
راوی و نویسنده - زبانی که برای راوی داستان انتخاب میشود، راوی که خاطره گویی میکند، ممکن است نویسنده دخالت کند.
فرخ فال: مساله لحن راوی در این داستان میشود از چند جنبه دید:
۱- هر اول شخص به هر حال چیزی نیست جز بلندگوی نویسنده که ظاهرا به واقعیت نزدیکتر از همه است. در مورد این داستان، لحن شاعرانه دارد. تصاویر نشاندهنده معلومات آدم است. عناصری هست که نشان میدهد دلیل میشود که زن داستان باید با لوندی صحبت کند ولی اینها نشان داده شده است که زن یک ؟؟؟ از این هم میتواند باشد.
گلشیری: حد فارغی که نویسنده خودش را جدا میکند - حد فارغ زبانی و دنیایی - روایی و نویسنده کدام است. مثلا مرهم شیری رنگ که بر سوختن زخم میمالد برای کسی که در طول زندگی آن همه کار را کرده است - اسمش را می آورد- این نویسنده است - مساله این است که اصل داستاننویسی این است که با طرف یگانه شویم و دیگر اینکه با نویسنده باید دنیایش عوض باشد.
فرخ خال: در این داستان من نخواستهام که زاویه دید کاملا قراردادی بگذارم. مثل شعر الیوت - تصویر زنی است که نویسنده در چارچوبی میگذارد و این دیدگاه پرتره چیزی نیست که بشود به قرارداد شخص اول مکتوب و مفعول … تصویر ایستایی
قاضی: اعتراض دارم.
کامران: از اسم داستان ایراد دارم.. خیلی قضیه را رو میکند که در داستان همه روند و همه از یک خون .. کلا نکات مثبت داستان فضای ایجاد شده مخصوصا رابطهها که یکی یکی گفته می شود که البته به این شکل ایراد دارم .. که گلشیری گفت: شیوه نثر یکدست است و پرش ندارد اما ترتیب یک و دو و سه که کلا از اول داستان تا آخر داستان حفظ میشود، ایراد دارد… نمیتواند به این ترتیب دقیق باشد، ایجاد اشکال میکند.
سپانلو: چرا؟
کامران: ذهنیت دهن، ذهنیت نیمه فاخریست به اشیا سر میزند. تطابق با این ذهنیت بدون یک لحظه تداخل …. نمیتواند باشد، کشش داستانی یک مقدار
ناصر: تو پیشنهادی داری.
کامران: نه.. فقط خارج از شکل معمول داستان شده است. زندگی به شیوه سنتی بیان میشود. داستان سنتی را به شیوه سنتی عمل میکنند، ایراد لحظهای بنظرم نرسید. شیوه بیان کلی داستان بهش ایراد دارم.
کاری که با اشیا میشود، قسمتهای خوب داستان است، اگر داستان خوب باشد، لحظاتی در آن وجود دارد که ساخت داستان را توضیح میدهد… برادرا بهم خیلی شبیه هستند. نوع نگاه خیلی شبیه هم هست. هرگز آنها را در یک لحظه مشخص نداریم. هرگز آنها را با همدیگر نداریم. شاید یکی از ایرادهای داستان این است که همه چیز خیلی دقیق است.
یارعلی: یکی از محاسن این است که داستان دقیق باشد. داستان دارای معماییست ولی نگاه ثابت و ایستا که در داستان آنرا پایین میآورد، زن فاقد عینک است. چیزی شخصی ندارد. فقط ایستاده است که مسایل را ببیند. داستان خوبیست منهای این چیزی که گفتم- یه جور صدسال تنهایی منتها - اورسلای اینجا جان ندارد. معماری که در آنجا هست هر کس اول خودش است و بعد خود، زندگی دیگران را میگوید. بنظر من اشکال این است که خود زن هویت ندارد و فقط سرک میکشد تو زندگی این و آن.
Copies of this work/manuscript/image may not be reproduced without permission from the author. Contact her at moniravanipor@gmail.com for permission to reprint and/or distribute.






Jaleb bood ,doost dashtam dastn ro bekhonam , yaddashta oonvaght behtar fahmide mishod
چه در نظرهای آقای گلشیری و چه شاگردهاش چه نکتههایی کلیدی جالبی را مطرح کردند. کاش متن ویرایش شده اون داستان را آقای زراعتی در صفحه فیسبوک خود با عبارت همیشگی خودشون "خواندنی و شنیدنی" پست میکردند ویا میخواندند.