در جهنم دانته چه خبر؟
گفته بودم در دو جهان موازی زندگی میکنم یا شاید دو جهان تو در تو. کی گفته بودم؟ به کی گفته بودم؟ به خودم. در دوران کرونا فهمیدم. فهمیدم که به غیر از جهان کرونایی دنیای دیگری هم هست. جایی که من در آن آسوده هستم، از چیزی نمیترسم. جایی که انگاری پناهگاه من است...
در کودکی برای خودم دوستان خیالی ساخته بودم.
دوست اول از جنس تاریکی بود که شبها با او بیرون میرفتم و یا بازی میکردم و دیگری از جنس غبار زرد. زمانی که در بوشهر غبار زرد از صحرای عربستان میآمد و همه در خانهها میچپیدند با دوست از جنس غبارم در سرای خانه بازی میکردم. روزی روی پلههای خانهمان در جفره نشسته بودم و در عالم بچگی با دوست خیالیام حرف میزدم. مادربزرگم از اتاق پنجدری بیرون آمد. کنارم ایستاد و گفت: «ما در این هوا خفه میشویم. تو با کی حرف میزنی؟» همین بود که در دوران کرونا هر روز جلوی صندلی جلوی خانه مینشستم در نوادا و سالها به عقب میرفتم و با مادربزرگ و خالههایم گیاهان مختلف را قاطی میکردیم تا درمان کرونا را پیدا کنیم... برای همین خیلی نفهمیدم مردم برای چه میترسند. اما تازگی جهان سومی کشف کردهام. چند روزی ست که مینویسم با دست و پا و چشم و گوش... هیچ وقت اینقدر هجوم داستان و شعر در ذهنم نبوده. روزهای خوبی نیست این روزها. هزاران نفر در شهرهای مختلف ایران کشته شدهاند. سردخانهها پر از اجساد جوانانی ست که تیر خوردهاند. حکومت اسلامی بیماران را از بیمارستانها میدزد و میکشد. صورتها را متلاشی میکند و با گلولههای ساچمهای آدمها را کور میکند. داروندار کسانی را که کشته شدهاند، مصادره میکنند. نه روزگار خوبی نیست. با شلنگ ماشینهای آتشنشانی خون شتک زدهی روی دیوارهای شهر را میشویند. سردخانهها پر است... همه جا واویلاست آمار کشتهها روی پنجاه هزار تاست… با شروع این اعتراضات من البته مدتی گیج بودم و نمیدانستم چه خاکی باید رو سرم بریزم. اما این چند روز... دارم مینویسم. داستان کوتاه، داستان برای بچهها، شعر، مقاله... فرق نمیکند و تم اصلی این کارها، خیزش مردم عاصی از یک حکومت مذهبی ست... جهان سوم من ناخودآگاه من است - من خیال میکنم این ناخودآگاه من است که برایم برنامه میریزد. من خودم هیچ کارهام... شاید بهتر باشد بگویم آنچه به من برنامه میدهد و مرا وامیدارد به کار، ناخودآگاه من است. من خودم هیچ کارهام. نمیدانم داستان در خواب یا بیداری به سراغم میآید، در جهانی میان این دوتا... شاید بهتر است داستان طبقه دهم جهنم دانته را برایتان تعریف کنم. شاید شما بتوانید به من کمک کنید.
دو شب پیش، دم دمای صبح، در خواب بود یا میان خواب و بیداری صدایی شنیدم. مردی به ایتالیایی میگفت: «من زبان اینها را نمیدانم. حالا چه کار کنم؟» من در شهر هندرسن در صحرای نوادا زندگی میکنم. اما خوابها هر جایی که دلشان بخواهد مرا میبرند. فلورانس بودم و صدا بسیار آشنا... صدای گرمی که مرا از جایی که بودم بلند کرد. گفتم نکند دارد مرا صدا میزند. صدا بسیار آشنا بود. وقتی برای بار دوم گفت: «حالا چکار کنم؟» او را شناختم؟ صدا، صدای دانته بود. میدیدمش. نه با لباس قرمز که با ردای سفید و قامت بلندش. وقتی صورتم به طرف صدای او چرخید از سر جام بلند شدم: «کجا هستی؟ کجا؟...» همین وقت بود که کشیده شدم به طرف جایی که او بود. هوا مرا میکشید یا دستی مرموز...
تا مرا دید گفت: «آمدی دختر…» تازه فهمیدم چقدر جوانم. شاید بیست و چهار ساله. مثل همون روزها که داشت انقلاب میشد و انقلابیون قول برابری و برادری میدادند و خمینی توی پاریس زیر درخت سیب نشسته بود.
دانته اشاره کرد به صف طولانی آدمهایی که مثل دیوار چین جلوی ساختمانی بزرگ که سقفش تا به آسمان میکشید، ایستاده بودند. ته صف ناپیدا بود و همه چیز خاکستری. گفتم: «بله بله من هستم.» گفت: «زبان اینها را میفهمی؟» نگاهشون کردم. برخی عمامه داشتند، برخی نه، ریشهای همه پیدا بود و نمیتوانستم صورتهایشان را که کمی محو شده بود، ببینم. اما مُهر روی پیشانیها آنها را لو میداد. خمینی را اول همه شناختم. خمینی و لاجوردی و خلخالی. دانته گفت: «یک طبقه به جهنم اضافه کردهام برای اینها. میخواهی ببینی؟»
... رفتم کنارش ایستادم و از دریچه گرد کوچکی به داخل آن ساختمان سر به فلک کشیده نگاه کردم. طبقه دهم بود... پر از مذاب و گوه و قیر... دانته گفت: «تمام گناهکاران را باید بیندازم در این طبقه. تو باید اسم آنها را ازشان بپرسی و شغلشان را، تا من در این دفتر یادداشت کنم.» آن وقت دست برد توی هوا و دفتر قطوری را برداشت. من شروع کردم... از خمینی و خلخالی، از لاجوردی... با هر اسمی که میگفتم توضحیاتی هم میدادم. دانته همه را مینوشت و او را روانه در کوچکی میکرد و نگهبانی با لگد او را پرت میکرد به طبقه دهم. وقتی لاجوردی روانه جهنم دانته شد، مدتی نگاه کردم، میان گوه و قیر و مواد مذاب غلت و واغلت میزد... بعد یکی یکی به دیگران رسیدم. به سروش که رسیدم دلم خواست خودم او را بیندازم توی جهنم. دانته گفت: «این یکی چرا؟» گفتم: «شیادی که راه را برای قاتلان هموار کرده.» مهاجرانی هم بود. هرچه را میدانستم گفتم. دانته مینوشت و سر تکان میداد... صف دراز بود. من همه را نمیشناختم و داشتم خسته میشدم. عاقبت گفتم: «همه را نمیشناسم شخصا. اما تمام اینها با جمهوری جنازه کار کردهاند چرا همه را سرازیر جهنم نمیکنی؟» کرد... ازش پرسیدم: «این طبقه را چه جور مینویسی؟ کجا مینویسی؟ کجا مینویسی؟ کجا چاپ میکنی؟...» گفت: «این کار توست. مگر نه؟»
Copies of this work/manuscript/image may not be reproduced without permission from the author. Contact her at moniravanipor@gmail.com for permission to reprint and/or distribute.



واقعا یک طبقه باید مختص این کثافتا باشه. یک طبقه هم باید توی بهشت بزارن برای مردم بی گناه و زجر کشیده ایران ، برای آرزوهای نرسیده شون ، برای عشقهای تجربه نکرده شون، برای رویاهاشون، برای جوونی شون! ولی بک طبقه براش کمه!
«یک طبقه به جهنم اضافه کردم برای اینها» درخشااااان!!!!! 👏👏👏😍