من از دست خودم چه کنم؟
کلافه هستم و با خودم در کلنجار. در تار و پود اینترنت گیر کردم. هیچ دورنمای خوبی نیست، هر چه هست کشتار بیشتر است. ماشین آدمکشی جمهوری اسلامی یک ثانیه از کار نایستاده؛ تمام این چهل و هفت سال یک بند کار کرده و تازه این روزها انگار چرخ دندههایش را صیقل داده و روغنکاری کرده باشند، بیشتر و سریعتر کار میکند. در دههی شصت اینترنت نبود و من خاطراتم را در دفترها مینوشتم. حالا چند دفتر از آن زمان مانده که گاهی لحظه به لحظه نوشتهام. این روزها فکرهایم را بیشتر روی توییتر و اینستاگرام مینویسم. به نظرم کسی حوصلهی خواندن یک متن مفصل را ندارد. دعواها در خارج از کشور بیشتر میان گروههاست و طرفدارانشان. همان چیزی که اوایل انقلاب هم میدیدیم. هرکس از راه میرسید خطتت را میپرسید. خط یعنی گرایش سیاسی… اگر میگفتی خطی نداری واویلا بود. خط داشتن پرستیژ داشت و تو با خطی که داشتی شخصیت خودت را نشان میدادی. این روزها هم هر کس به هر کس میرسد جهتش را میپرسد. جهتت چیه؟ یعنی طرفدار کی هستی؟ پهلوی؟ یا گروه دیگری؟ چپی یا راست؟ بازار فحاشی و توهین و تهمت رواج کامل دارد. هیچ کس به هیچ کس رحم نمیکند و اخبار دروغ و تهییج کننده دایم در اینترنت پخش میشود. همه میخواهند همدیگر را تهییج کنند. اینجا بیشتر آدمها کسب و کارشان را گذاشتهاند و سرشان توی اینترنت است. دیروز تظاهرات بود در چند کشور و خیلیها رفته بودند. انگار دیگر قشر خاکستری این طرف آب نمیترسد که جمهوری اسلامی بماند و نتوانند قوم و خویش خود را در ایران ببینند؛ زدهاند به سیم آخر. خیلیها امیدوار هستند که امریکا حملهی بشر دوستانه کند و مملکت را از دست آخوندها نجات دهد. در کشور، بازار اعترافگیری، شکنجه و اعدام کاملا به راه است. آن روزها، در دههی شصت، خاطرات مینوشتم و میخواستم نویسنده شوم اما حالا واقعا نمیدانم که چه داستانی بنویسم. گاهی به خودم میگویم این اینترنت بازی هم مثل این میماند که تو در دل ماجرا هستی اما فکر میکنم دارم خودم را گول میزنم. ماجرایی که آنجا میگذرد با آنچه اینجا میگذرد زمین تا آسمان فرق دارد. برای من خیلی سخت است بگویم که خب انقلاب است و مردم باید کشته شوند… اگر این جور است پس خودم چرا اینجا هستم؟! معلوم نیست چقدر باید کشته شوند تا انقلاب پیروز شود. سوالهای زیادی در ذهنم میچرخند؛ من به عنوان نویسنده باید چه کنم؟ این کشتار کی تمام میشود؟ آیا من تیتیش مامانی هستم که نگران کشته شدن مردم هستم؟ آیا انقلابیون درست میگویند که باید برای پیروزی کشته داد؟ چقدر کشته دادن خوب است تا همان پیروزی بر سر آنها هم بنشیند؟ من با خودم چکار کنم که جان تک تک این آدمها ارزش بیشتری از پیروزی نامعلوم برای من دارد؟ من از دست خودم چه کنم؟
من از دست خودم چه کنم؟



حکایت این روزهای ما:
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
جالب اینه که ما آدمهای عادی نه خبری از آنچه در پس پرده ها می گذرد و نه نقشی در آن
جایی از قول یک نوبسنده ویتنامی خواندم
ما حتی پیاده های شطرنج هم نیستیم
ما فقط مورچه هایی هستیم که از روی صفحه شطرنج میگذریم