از دیروز باز کودکی شدهام ساکن جنوب.
عسلویه و کنگان و کودکی من در هم گره خوردهاند. پدرم که مُرد تو عزاش میخووندن: جاده آبادکن کنگون - آن سالها (هفتاد سال پیش) از بوشهر به اطراف راه همواری نبود. بابام بود که با کامیون راهها را برای دیگران صاف کرد. مدتها تنها شوفری بودکه به آن حوالی میرفت.
آخرین بار با شاعران بوشهری به اخند رفتم و عسلویه، ۱۳۷۳ بود. همان جا طرح داستان سیریا سیریا را پیدا کردم... سیریا سیریا... هم پای سیا کی میآد
یادم میآد وقتی مادرم دلش برای بابام تنگ میشد؛ پشت پنجره تمام قدی میایستاد و میخواند: «صدای دوج میآد مانند بلبل/ به پشت دوج نشسته خرمن گل»
خیلی طول نمیکشید که صدای ماشین بابام را از ته راسه آبادی میشنیدیم. از عسلویه و کنگان میآمد. انگاری با کلمات پر سیمرغ را آتش میزد.
و امشب خاطرهی دوری از کودکی را به یاد میآورم:
باید سه چهار ساله باشم. جلوی ماشین بابام، تو بغل مادرم نشستهام، در تاریکی شب میراند تا میرسیم به جایی. شیشه را پایین میکشد و میگوید: این جا پر از یاغیه... من آب دهانم را قورت میدهم و با هیجان میپرسم بابا تفنگ هم دارند؟... میگه برنو...
توی ذهن من ناگهان مردان تفنگ به دوش از پشت این نخل به پشت آن نخل یا کنار میروند و در تاریکی شب با سوت بهم علامت میدهند... هیجان من به مادر منتقل میشود در آغوشش مرا میفشارد و میگوید: یه قصه دیگه نداری تعریف کنی مرد؟
و باز خاطره دیگری از مادر که پشت پنجره تمام قدی میایستاد. برادرم را که تازه به دنیا آمده بود تو بغل میگرفت و با ماه حرف میزد:
ماه تی تی… بابای ممی ندیدی؟
فردا تا غروب سر و صدای ماشین بابام از انتهای راسه آبادی میآمد. انگاری ماه به حرف مادرم جاده به جاده گشته بود و خبر را به پدرم رسانده بود.
سالهای کودکی سال دیدن عاشقانههای پدر و مادر بود.
سپاسگزار خانوادهای هستم که عشق را در کودکی برایم معنا کرد.
شعر و شاهنامه را با صدای بابام اولین بار شنیدم.
و اولین بار پدرم بود که به من از قادسیه و فرش بهارستان و غارت آن فرش و سلمان فارسی گفت.
حالا در جادههای عسلویه... مردم آوارهاند. حالا عسلویه برای خودش شهری ست و مردمی که به خاطر بمباران دیروز شهر را تخلیه میکنند. آن وقتها عسلویه و کنگان یک بخش بود یک روستای بزرگ.
نگاه پدرم روی جادهها سر میخورد.
آه میکشد
و سر تکان میدهد
به یاد پدرم، به یاد روزهای خوب زندگی، به امید زندگی.
Copies of this work/manuscript/image may not be reproduced without permission from the author. Contact her at moniravanipor@gmail.com for permission to reprint and/or distribute.




منیرو منم جنوبی ام :لامردی ، دو سال قبل رفتم عسلویه تش میبارید ، همه ی مردم هم شاکی از آلودگی هوا . وقتی اخبار انفجار رو شنیدم واقعا دلم رفت برای مردم مون.