مثل همه مردهای مردم - بخش سوم
نوشته شده در تیرماه ۱۳۶۸
در اداره معلوم نبود چرا خلقش تنگ است. ۷ صبح با صدای خش و خش جاروی زری بیدار شده بود و نتوانسته بود آنطور که میخواست زود بلند شود و ورزش کند. زری جارویش را کرده بود و سفرهاش را، مثل همیشه انگار نه انگار که اتفاقی افتاده چیده بود و لیوان او را هم پر از چایی کرده بود و او با نفرت از خانه بیرون زده بود و حالا روبروش مرد جوانی بود که در شرکت کار میکرد و گاهی قصه هم

