زنجیر توی گردنش، پوست سیاه سوخته و موهای سفیدش! از داستانهای مارکز زده بیرون. روبرویش زنی با اندامی سفت و سخت. اسپانیایی حرف میزنند. توی جکوزی هستند و من توی استخر... میگویم این دو تا هر دو از داستانی بیرون زدهاند یا میخواهند توی داستانی بروند. به ساعت نگاه میکنم. دو ساعتی میشود توی استخر هستم. وقت رفتن باز هم نگاهشان میکنم. کیفم را بر میدارم و میروم تو بخش زنانهی لاکر روم.
پشت رل توی خیابانم که باز چشمم بیناییاش مختل میشود. از وقتی این جنگ شروع شده این جورم... ناگهان زیگزاکی میبینم، ناگهان جلوی دیدم موج بر میدارد. معمولا ده دقیقهای طول میکشد. یازدهم ماه پیش رفتهام دکتر اما از آن روز به بعد حملهها بیشتر شده. دکتر گفته هفت، هشت هفتهی دیگر بیا تا دوباره چک کنم. میگوید « خستگی، استرس، کار زیاد و پیری. » میگوید « جلوی پیری را بگیر... » میگویم « ما مثل برق پیر میشویم… جوانهای ما… »
دیروز ساعت دو جلسه شعرخوانی داشتم، میان شاعران امریکایی. شعر « با ارابه زئوس » را خواندم. خیلی وقت بود دوستانم را ندیده بودم. ساعت سه و نیم جلسه تمام شد. بحث مسلط روی شاعر روسی بود، شاعر و ترانهخوان روسی که در ۴۲ سالگی میمیرد؛ یک سال قبل از انقلاب ایران... نمیشناختمش، همین حالا هم اسمش یادم رفته اما او هم مثل من عاشق مایاکوفسکی بوده.
میرسم خونه. نباید بپرم و زیادی کامپیوتر را چک کنم، اما به بابک میگویم که فردا حتما میروم اوژانس. میپرسد « چرا؟ » میگویم « چشمم. »
امروز رفتم، ساعت هشت. دکتر ماتیس بود همانی که چند سال پیش وقتی چشمم فلش میزد مرا معاینه کرد. گفت من هم همین جورم! ماهی دهبار حداقل این ماجرا را دارم. کتابی را که آوردهام، امضا میکنم و به او میدهم. مفصل مینویسد که چه کنم و من راهی خانه میشوم. دیروز و دیشب سعی کرده بودم با دکتر سعید توی گروه خاطراتنویسی تماس بگیرم و ماجرا را بگویم ولی نشده بود.
امروز خبرهای بوشهر و قشم و جنوب به کلی حیرانم کرده. فامیلهای من در سراسر جنوب پراکندهاند. قشم زیبا که اسکلهی دوحهاش را زدهاند. بوشهر که وجب به وجبش را دارند میزنند. تو سرم صدای سنج و دمام است؛ سنج و دمام و بمب و بمب و بمب… برای این همه گرفتاری باید به کی بگویم تنکیو؟ به کی؟ ما خانوادهای تازه انقلابی شده، نیستیم. چهل و هفت سال است درگیریم. چه کار باید بکنیم که نشان بدهیم برای ما قاتل خودی و نا خودی نیست. دزد و غارتگر و شیاد خودی ناخودی ندارد. ما که هیچکدام نه انگشت جوهریمان را هیچ وقت جلوی دوربین گرفتیم و نه آش نذری دادیم و نه حجاب را کد فرهنگی دانستیم. ما که زندگیمان دم در زندانها به سر آمد و روی قایقهای ماهیگیری با مرغان دریایی زیر نور چراغ نفتی و برق در حال خواندن کتاب. ما که در آیینها در مقابل بلایای طبیعی ایستادیم، حالا در مقابل این بلا چه کنیم؟ چه آیینی به جا آوریم؟ چه آیینی؟
Copies of this work/manuscript/image may not be reproduced without permission from the author. Contact her at moniravanipor@gmail.com for permission to reprint and/or distribute.



👏❤️😢❤️
مراقب چشم های نازنینتون باشید منیرو جان
❤️🥰