«داستان نوشتن کتاب «عاشقان عهد عتیق
غلامرضا چند ماهش بود که شروع کردم.
میدونستم توی ذهنم میخوام چیکار کنم ولی یه جایی رسیدم که وقتی نمیرفتم جلو میذاشتمش کنار. یه مدت صبر میکردم بعد دوباره میرفتم سراغش. یه جور بلاک شده بودم دیگه. فکر میکردم چه چیزی هست که من رو راضی نمیکنه؟چرا راضی نمیشم از این روند؟ تا اینکه توی گروه ۳ کولیها یه دختر خانمی بود به اسم سمیرا نبیپور. یه شب بهش گفت…


