An angel on earth فرشته روی زمین
به یاد مدیا کاشیگر
فرار بزرگ (۴)
پيرمرد ديگر فهميده بود كه فرشته هاي عبوس رفته اند و فرشته بي عقل مانده است. با اين همه هنوز مي ترسيد و باخودش مي گفت اگر اين دفعه بگويد "رب رب كي" چنان ميزنم تو دهانش كه دندان هايش بريز د و از اين فكر خودش كمي قوت قلب گرفت. مثل وقتي كه كلمه "بزرگ خاندان" را ديده بود و خنديد ودرست در همين لحظه فرشته بالاي سرش رسيد و پيرمرد را كه ديگر از نفس …

