چرا ادبیات ایران جهانی نیست؟
۲۲ اکتبر ۲۰۰۷-قسمتی از سخنرانی من در مرکز مترجمان سانفرانسیسکو یعنی تقریبا هیجده سال پیش-حکایت هم چنان باقی ست.
یک بار دیگر این سوال را بشنویم:
«چرا ادبیات ایران جهانی نیست؟»
آیا در این پرسش اعتراضی است؟ اگر جواب مثبت است به چه کسانی معترضیم؟ به جهان که چرا ما را نادیده گرفته و فراموش کرده .جهانی که وجب به وجب منطقه بین النهرین را به دنبال الواح سومری میگردد تا از میان خیل لوحهای گلی گیلگمش را پیدا کند و بیست و دو هزار لوحی را که فقط خرج و مخارج کارگران و کارفرمایان و پادشاهان آشور در آن ثبت شده به کتابخانه دانشگاه برکلی بسپارد؟
شاید به خودمان معترضیم که چرا تن به توهمات خود دادیم و از شیفتگی و خود باوری کودکانه خود ضربه خوردیم؟
شاید بر سر جهان مدرن فریاد میزنیم و آن را مسئول انزوا و پرت افتادگی خود میدانیم؟
شاید این سوال درخواستی است از جهان غرب تا تمرکزش را از روی چاهای نفت و مسائل هستهای بردارد و به ادبیات ما بپردازد و با همان چشمی که روزگاری به ادبیات شوروی نگاه میکرد به ادبیات ما هم نگاه کند؟ آیا در میان ما پاسترناکی وجود دارد یا سولزنستین؟ آنا اخماتوای ما کیست؟ آیا میتوانیم این دو جامعه را با هم مقایسه کنیم؟ دو جامعه بسته با غل و زنجیرهای متفاوت؟
نویسندگان ما اکنون در چه وضعیتی هستند و تحت چه شرایطی مینویسند؟
بدون ارزیابی کار نویسندگان ایرانی میتوانیم آنها را به سه دسته تقسیم کنیم:
۱- نویسندگان مستقل که در طول زندگی کاری خود تن به خواستههای حکومت وقت ندادهاند و اغلب معترض کارهای فرمانروایان بودهاند و به قول اخوان ثالث شاعر ایرانی همیشه بر سلطه بودهاند نه با سلطه.
۲- نویسندگان دولتی که اکنون به عنوان نویسندگان مکتبی شهرت دارند و همیشه در کنار حکومت بوده اند و از مزایا و امکانات دولتی استفاده کردهاند.
۳- نویسندگان میانی که نه درگیر با حکومت میشوند و نه در کنار حکومت قرار میگیرند. آنها نوشتن را کاری فردی میدانند و به قولی برای خودشان مینویسند. اما درجامعهای که فردیتی وجود ندارد، معلوم نیست چگونه میشود از فرد حرف زد؟
۴- با گذشت زمان بسیاری از نویسندگان مکتبی به نویسندگان میانی یا مستقل پیوستهاند. این تقسیمبندی دایره بستهای نیست. گذشت زمان نقاط مشترک فراوانی بوجود میآورد که گاهی حیرتآور است.
۵- طی این سالها ما شاهد خروج نویسندگان ارزشی از رده خود و یا جا به جایی نویسندگان میانی و ارزشی بودهایم. اما کمتر نویسنده مستقلی را سراغ داریم که به نویسندگان ارزشی پیوسته باشد.
پس این سوال اگر از زبان نویسنده مکتبی باشد دور از ذهن نیست که باز کسانی بخواهند چیزی را به جهان صادر کنند. اما صدای رساتر صدای نویسندگان میانی و مستقل است.
نویسندگان مستقل سالهاست با نکبت سانسور دست به گریبانند. خط قرمز حاکم بر داستاننویسی اصلا قابل مقایسه با آن خط قرمزی نیست که نویسندگان شوروی با آن درگیر بودند. اکنون وضعیت چنان اسفبار شده که فریاد نویسندگان ارزشی هم به هوا رفته! مصطفی مستور چندی پیش اعلام کرده بود که کتابهایش را به ارشاد نمیدهد … البته نویسندگان مکتبی، چون خودی هستند سرانجام راهی پیدا میکنند اما آن کس که همیشه در تنگنا میماند نویسنده مستقل است.
در هیچ دوره از تاریخ نوشتاری ما عرصه بر نویسندگان این قدر تنگ نبوده است … با چند مثال شاید فضای حاکم بر ادبیات داستانی ما روشنتر شود:
سالها پیش ما نویسندگان، از به کار بردن کلمه پستان منع شدیم. پستان برای کسی که پشت میز ارشاد نشسته بود، آنانی که پشت پرده بودند، بار جنسی داشت. نویسندگان ناچار شدند از کلمه سینه به جای پستان استفاده کنند. بیست سالی طول کشید تا خواننده بتواند سینه را نشانه پستان بداند و در ذهنش آن را باور کند اما دوباره دولت مهرورزی که اخیرا سر کار آمده این کلمه را هم تحریک کننده میداند و از ما میخواهد که به جای کلمه سینه از ترکیب «مرکز شیردهی» استفاده کنیم.
مدتهاست که به صدا و سیما و نیز به نویسندگان گفته شده که از بکار بردن و نوشتن فعل «کردن» پرهیز کنند. «کردن» کمک فعلی است در زبان فارسی که مردم کوچه و بازار بسیار از آن استفاده میکنند. اما معنای جنیس مستتر در آن ارشادیان را را واداشته که به تخریب زبان دست بزنند. شنیدن جملاتی مثل:
سلام نمودم … به جای سلام کردم
سلام دارم … به جای سلام میکنم
در را باز نمودم … در را باز کردن
چکار نمودی … یا به جای این کار را با خودت نکن … این کار را با خودت ننما
دارد آرام آرام عادی میشود.
در کنار فعل «کردن» فعل «دادن» هم اخیرا مورد بیمهری قرار گرفته. دوستی که داستانی را به ارشاد داده بود میگفت که مسئول ممیزی از من پرسیده چرا توی یک سطر از دو تا فعل قبیح استفاده کردهای؟
کلماتی مثل دراز و پهن هم به زودی مشمول لطف جویندگان راه حقیقت قرار میگیرد. همان طور که سینههای گل و گشاد مادربزرگها در کاریکاتورها و تصاویر کودکان مورد توجه قرار گرفت و بخشنامهای صادر شد که سینه یا همان مرکز شیردهی مادر بزرگها باید کوچک شود و کوچک باشد … معلوم نیست که این مادر بزرگ ایرانی که ده دوازده شکم زاییده، سینههای مانکنی را از کجا آورده است ....
پس ما نویسندگان ایرانی درگیر قصه غمانگیزی هستیم اما آیا این سانسور فقط مال زمانه ماست؟ یا میراث ابا و اجدادی ماست و از زمانهای دور با ما آمده تا حالا که دیگر افسار گسیخته و کل زبان را دارد نابود میکند؟
کتاب هزار و یک شب چه اصلا هندی باشد و از هند به میان اعراب رفته باشد یا از ایران دوره تهاجم عربها به عربی ترجمه شده باشد، قصهگوی آن نامی ایرانی دارد شهرزاد دخترک ایرانی است. همه ما میدانیم که امیر دخترکان باکره را میگرفت یک شب با آنها میخوابید و فردا کار دخترک تمام بود. اما شهرزاد قصهگوی ایرانی با قصهگویی جان خود را نجات میدهد. هزار و یک شب طول میکشد تا امیر متقاعد شود که راهی دیگر هم برای لذت بردن از زندگی هست … هزار و یک شب شمشیر امیر بالای سر شهرزاد قصه بوده و قصهگوی ما چه توانی داشته که توانسته برق شمشیر نقرهکار امیر را نبیند و به قصهگویی خود ادامه دهد.
من همیشه قصهگویی شهرزاد را نمادی از وضعیت نویسندگان ایرانی میبینم … ما همیشه شمشیری بالای سر خود داشتهایم. شمشیر سنتها، شمشیر خانواده، شمشیر حکومت. اما … اما این چه دورهای از تاریخ ماست که برای زنده ماندن باید قصه نگوییم نه مثل شهرزاد که برای زنده ماندن قصه گفت … چقدر امیر حاکم بر جان و مال ما عقب ماندهتر و سفاکتر از امیر روزگار شهرزاد است … نویسنده ایرانی با چه عقبگرد تاریخی هولناکی دست به گریبان است. اما آیا این عقبگرد است؟ مگر نه انسان غارنشین هم از قصهگویی در غارها لذت میبرد. این امیران حاکم چه جور آدمهایی هستند که قصه را نمیفهمند و از قصهگویی بیزارند و جز مجیز چیزی نمیطلبند ...
ما برای قصهگویی و نوشتن، فراوان قربانی دادهایم. یعقوب نادعلی آخرین آنها نیست. در قتلهای زنجیرهای ما دوستان زیادی را از دست دادیم که حرفی غیر از حرف امیران حاکم میزدند. اگر نگاهی به تاریخمان بیندازیم دخترک شاعری میبینیم در برابر قدر قدرت شاه شاهان ناصرالدین شاه قاجار، یا بدن نحیف رابعه بنت کعب را میبینیم اسیر خشونت برادر …
این تاریخ و این فرهنگ هر چه که بوده و هست در مغز استخوان ما نشسته و حتی در دیانای ما هم حک شده ...
هشت ماه پیش وقتی به آمریکا آمدم، روزهای آغاز سال نو بود و من برای اولین بار میدیدم که مردم در خیابانها هستند و با هم در میدان بزرگ شهر سال نو را تحویل میگیرند. همه با هم میشمارند و سال نو آغاز میشود. برای من که سالیان سال عادت کرده بودم در کشور خودم در خانه بنشینم تا از تلویزیون به من بگویند که سال نو آغاز شده، این یک شوک فرهنگی بود … ملتی که در انتظار سال نو در خانه بنشیند با ملتی که در خیابانها سال نوش را جشن بگیرد رفتار و کردار و ذهنیت یکسانی نخواهد داشت ووو سانسور اجازه گرفتن از بزرگتر در عادیترین رفتار ما رخنه کرده و باز با مثال دیگری شاید مسئله روشنتر شود: وقتی از یک امریکایی میپرسی حالت چطور است؟ راحت جواب میدهد که حالش خوب است یا کمی کسالت دارد یا …
اما وقتی ما از یک ایرانی میپرسیم حالت چطور است؟ میگوید: حال خودت چطور است؟ چون به هزار دلیل تاریخی و فرهنگی میترسد حال خودش را بگوید. حال پرسیدن را یک تفتیش میداند.
Copies of this work/manuscript/image may not be reproduced without permission from the author. Contact her at moniravanipor@gmail.com for permission to reprint and/or distribute.



بانو روانپور عزیز ،دلم به حال خودمون سوخت ، اولین کتاب شعری که از من برای ارشاد ارسال شد سه شعر به دلیل فقط سه کلمه ، بوسه ، آغوش، و لمس اندام حذف شد . آنها به من گفتند یا شعرها را حذف کن و یا مجوز را بیخیال شو . نوشته شما را با تمام وجود درک کردم و بدترین قسمت ماجرا برای من نویسنده نوپا این بود که گفتند شعرهایت را به امام زمان تقدیم کن ...
فعل قبیح خوردن را هم بگین حذف کنن! دیدن هم همیشه خوب نیس. هر چیزی هم که نباید شنید ! …