دوست بوکوفسکی-Charles Bukowskiشاعر امریکایی تصویری تلفن می زنه وبه من میگه که دانشگاه فلان دست نوشته ها و به کلی ارشیو نوشته هاشو به مبلغ فلان خریده.اوکه مرا خیلی بیشتراز ایرانیان مدعی آزادی وبرابری و …می شناسد ومیزان کارهایی را که این سال ها کرده ام می داند- بی خبر از فرهنگ ما به من پیشنهاد می کنه که من هم ارشیو نوشته هایم را به مراكز شعر وادبیات فارسی در دانشگاه های امریکا بدم و به قول خودش این نوشته ها را به انها بفروشم تا به تدرج بتوانند انها را حتی بعد از مرگ نویسنده منتشرکنند.به زور زهر خندم راکنترل می کنم و به او نمی گویم که چه جوری نوشته های هیجده سالگی ام را سه شنبه ها منتشر کرده ام و چه واکنش هایی داشته و چند نفر انها را خوانده اند.
اسم این دوست را نمی ارم چون از دسيسه های فرهنگی که همه این سال ها درگیرش بودم و برام اهمیتی نداشتند -می ترسم.سابقا همه چیز را اعلام می کردم .می گفتم .حالا از ان همه سادگی خودم حیرت میکنم واز ان همه بی خیالی .
حالا دیگر انرژی کافی برای مچ انداختن با ادم های چند چهره ندارم -با کسانی که هرکدام سرشان به اخوری بند است .با بیسوادانی که دایم اسم های بزرگ جهانی را غره غره می کنند تا خودشان را بزرگ جلوه دهند.
یادم به آرامش دوستدار می افتد و کتاب درخشش های تیره اش…انجا که بحث سینه زنان فرهنگی می کند وموسسات بدلی و دورغینی که فقط اسم ها را یدک ی کشند .انجا که سوال میکند ایا واقعا در دانشگاهای ما روانشناسی درس می دهند؟ ایا واقعا ما می دانیم روانشناسی -روانکاوی ….چیست و چه کار می کند؟انجا که از تفکر قلابی و اندیشمندان قلابی میگوید.
به دوست امریکایی ام نمی گویم که در فرهنگ ما تره بار این نوشته ها نمی کنند.کسی چیزی را حفظ نمی کند …یاداشت ها ونوشته های یک نویسنده یا شاعر اگر توسط دوستان نزدیک یا خانواده اش حفظ نشود جایشان در اشغال دانی ست یا در مغز معلول کسانی که هیچ سوادی ندارند ولی دهانی گشاد دارند برای ور زدن و دستانی ماهر برای دزدیدن.
نمی گویم که بخشی از فرهنگ ما مرگ طلب ومرگ پرور است و هنرمند وقتی ارزشی پیدا میکند که بمیرد.نویسنده زنده اگر درست کار کندمحاکمه می شود-نوشته هایش دزیده می شود یا چپ وراست کتک می خورد تا ازنفس بیفتد وهمرهنگ جماعت جو گیر شود.
من نمیگویم که در بیشتر مراكز فارسی زبان دانشگاه های امریکا -همان دلالی وبند بستی که درمیان رانت خواران جمهوری اسلامی هست جریان دارد .در بیشتر این مراکز ادبیات یعنی بند بست با این وان و اهسته رفتن که مبادا گربه شاخشان بزند.نمیگویم که این مراکز شده اند آخور برای کسانی که چیزی از ادبیات و فرهنگ نمی دانند.
مركز بخور بخور وچاپیدن با مراكز ادبی فرق بسیاردارند.
ما تصویری باهم حرف می زنیم.بهش میگم حتما نوشته هامو جمع وجور میکنم و ..
بهش نمیگم ملتی که درخیالش زندگی کنه چه سرش می اد .
بهش میگم حالا یک شعر از بوکوفسکی بخون …
شاعر ديوانه و عرق خور و لات همین حوالي با حرفها ی گرنده اش وان چهره خشن و مچاله شده اش
از درد و از عرق..



نوشته هات رو واقعا جمع و جور کن . شاید روزگار عوض شد ، خدا رو چه دیدی 🤞🏻
جاک هیرشمان، هرولد نورس ـ اما نه، درستید ـ دوست ها بودند چون شاعرانی بودند، نه چون مشروب ان بودند